عرفان حلقه یک فرقه است.
واژه فرقه در کاربرد امروزی آن، عبارتی برای اشاره به جنبشهای نوپدید دینی است.
بررسی عرفان حلقه در بخش نظری دارای مباحث زیر است:
الف)واژه عرفان حلقه
ب)توحید در عرفان حلقه
ج)معاد در عرفان حلقه
د)جایگاه پیامبران و امامان در عرفان حلقه
ه) سایر موارد دینی همانند نذر-فرشتگان و ..
الف)واژه عرفان حلقه
عرفان حلقه از دو بخش عرفان و حلقه تشکیل شده است: “عرفان” و”حلقه”.
عرفان: در بخش عرفان، مبانی همان عرفان هایی است که علمایی مثل این عربی و مولوی به آن اعتقاد داشته اند و بنیانگذار این فرقه هم، هم نظر با ایشان می باشد. در عرفان دو بخش مهم وجود دارد:
1-وحدت وجود و موجود
2-بحث عشق و عقل
حلقه: این موضوع یک ابتکار از طرف بنیانگذار فرقه است و بدون هیچ گونه توضیح و تبیینی می باشد.
ب)توحید در عرفان حلقه
در این بخش بحث، حلقه وحدت مطرح است که به همان وحدت وجود و موجود برمیگردد.
در توحید دو دیدگاه وجود دارد:
- دیدگاه خدای یگانه،به طور کلی هرآنچه در قرآن و روایات صحیح بدست ما رسیده.(که خدا شبیه ندارد، زاییده نشده و فرزند ندارد و ..)
- دیدگاه فلوطین، همان دیدگاه وحدت وجود. بزرگانی همانند ابن عربی. مولوی. شبستری. شیخ عطار.
مثلا” عطار کتاب دارد به نام تذکرة اولیاء(عطار شرح 72 تن از اولیا، عارفان و مشایخ تصوف را با ذکر مکارم اخلاق، مواعظ و سخنان حکمت آمیزشان در این کتاب به تحریر آورده است.)
در این کتاب سرگذشت جنید بغدادی آورده شده است که:
نقلست که شبی بامریدی در راه می رفت سگی بانگ کرد جنید گفت لبیک لبیک مرید گفت این چه حال است گفت قوه و دمدمه سگ از قهر حق تعالی دیدم و آواز از قدرت حق تعالی شنیدم و سگ را در میان ندیدم لاجرم لبیک جواب دادم.
همانطور که در داستان بالا، ملاحظه می شود، فلاسفه و عرفا می گویند، ما از خدا جدا شده ایم و به وحدت وجود اعتقاد دارند.
بنیاد عرفان حلقه بر بنیاد عرفان صنایع بشری می باشد.
برای بررسی عرفان و آشنایی با آن به طور مختصر مواردی از ابن عربی در ادامه آورده خواهد شد.
ابن عربی (به عربی: ابن عربي) با نام کامل أبو عبدالله محمد بن علی بن محمد إبن عربی الحاتمی الطائی الأندلسی المرسی الدماشقی (زاده ۲۶ ژوئیه ۱۱۶۵ – درگذشته ۱۶ نوامبر ۱۲۴۰ میلادی) ملقب به المکاشفین و سلطان العارفین، دانشور، عارف، شاعر و فیلسوف مسلمان اندلسی بود که در اندیشه اسلامی بسیار تأثیرگذار بود. از ۸۵۰ اثر منتسب به وی، حدود ۷۰۰ اثر معتبر هستند در حالی که بیش از ۴۰۰ اثر هنوز موجود است. آموزههای جهانشناختی وی جهانبینی غالب در بسیاری از نقاط جهان اسلام شد.
وی در بین پیروان و متدینان تصوف با نامهای شیخ الاکبر (از اینجا مکتب اکبریه یا اکبریان) و محییالدین ابن عربی در سراسر خاورمیانه معروف است.
محییالدین در سال ۵۶۰ ه.ق در شهر مرسیه در جنوب شرقی اندلس به دنیا آمد. پدرش علی بن محمد از عالمان فقه و حدیث و تصوف بود و جدش نیز یکی از قضات اندلسی بود.
او قرآن، حدیث، فقه، لغت، ادبیات و تصوف را نزد عالمان عصر آموخت و با ابن رشد فیلسوف اندلسی دیدار کرد. عالیترین دانشنامه ابن عربی، کتب فتوحات مکیه و فصوص الحکم است.
ابن عربی در ۲۲ ربیعالثانی ۶۳۸ برابر با ۱۰ نوامبر ۱۲۴۰ در دمشق در سن ۷۸ سالگی درگذشت.[1]
برخی حرفهای ابن عربی
وقتی ما خدا را می بینیم انگار خودمان را می بینیم.ذات ما عین ذات خداست.بین ما و خداوند هیچ مغایرتی وجود ندارد.خداوند وجود مطلق است و ما تعینات او هستیم.( فصوص الحکم صفحه 85)
هرچه را درک می کنیم، وجود خداست.هرچه مشاهده می شود وهم و خیال است و هیچ وجود حقیقی در عالم وجود ندارد. ( فصوص الحکم صفحه 234)
خداوند کسی است که به صورتهای بسیط ظاهر می شود. ( فصوص الحکم صفحه 163)
منزه است خداوند که اشیاء را آفرید و خودش عین خود خداست. ( فصوص الحکم صفحه 70)
کتب فتوحات مکیه و فصوص الحکم است.
شاگردان:
قونوی-فخرالدین عراقی-جُندی-عبدالرزاق اصفهانی-قیصری-سیدحیدر آملی و نعمت ا.. ولی، عبدالرحمن جامی(شاعر) صدرالدین شیرازی در کتاب اسفار خیلی از او صحبت کرده است.
کتابهای زیادی به او منسوب است از جمله:المعنا فی تفسیر اسماء الحسنی-الغا المغرب فی صفت خاتم الانبیا-الاحادیث القدسیه-اکرمت الامام الترمذی-فصوص الحکم-فتوحات المکیه.
یکی از افرادی که از او تعریف می کند و زندگانی او را نوشته است به نام محی الدین عربی، چهره برجسته اسلامی دکتر محسن جهانگیری است.کتاب دانشگاهی است.
بیشترین آثار عرفانی او در همین دو کتاب فصوص الحکم و فتوحات مکیه است.ادعاهای او بسیار بزرگ است.مثلا” در کتاب فصوص او عنوان می کند:من پیغمبر را در دمشق که بودم به خواب دیدم پیغمبر به من فرمود، این کتاب فصوص الحکم است. کتاب را به من داد و فرمود این را بگیر و این کتاب را به مردم بده که از او استفاده کنند، من به ایشان جواب دادم، چشم با کمال میل من مطیع خدا و پیامبر و اولی الامر هستم.
قبل از ابن عربی ما می توانیم دانشمند دیگری به نام ابونصر فارابی را نم ببریم که او ارسطوییات را گرفت و با هم مخلوط کرد و کتاب فصوص الحکمه را نوشت.
ابن عربی از روی این کتاب کتاب خودش را نوشته.
در کتاب فتوحات مکیه جلد اول صفحه 334 می نویسد:من خود خدا را در خواب دیدم( دو مرتبه)، بندگان من را نصیحت کن، و این نصیحت من است به شما.
امام رضا علیه السلام، می فرمایند هر کس بگوید من خدا را در خواب دیدم کافر است.
چند نقل از کتاب فتوحات و فصوص ابن عربی:
- در کتاب فصوص هرچه گفتم بر من نازل شده است.
- قسم به ا… هر حرفی در این کتاب نوشتم خدا به من القاء کرد.فتوحات مکیه جلد 3-صفحه 4و5و6
- در کتاب فتوحات مکیه جلد 3 صفحه 56-در وجود در هستی غیر از خدا چیزی وجود ندارد.
خلاصه وحدت وجود: در سرای تحقق فقط یک وجود هست و ان هم خداست و غیر خدا هیچ چیز موجود نیست.
در کتاب فصوص الحکمه صفحه 85 می گوید وقتی که خداوند دارد ما را نگاه می کند، دارد به خودش نگاه می کند.
عرفان انسان زمانی به تکامل می رسد که هر معبودی را مردم پرستش کنند، تجلی خداوند هستند.عارف مکمل کسی است که چه مشروع باشد یا مشروع نباشد.هرکس بت را بپرستد بخاطر اینکه خدا در آن تجلی کرده است.پرستشش مشکلی ندارد.
فصوص 163-او کسی است که ظاهر می شود و به صورت موجودات بسیط و ساده. بعد به صورت مرکبات در می آید.اینها که می بینیم.واقعا” آنچه تفاوت داریم نگاه می کنیم، فکر می کنند که انها هستند.درصورتیکه همه توهم و خیال هستند.
در فصل هارونیه کتاب فصوص:
اعتراض حضرت به موسی به هارون بخاطر محدود کردن پرستش خدا در وجود گوساله بوده.چون همه چیز خداست.نباید محدود و منحصر شود.
در فصل نوحیه هم عباراتی دارد که موجودات خیالی و جن و ملائکه و .. همه خدا هستند.
در کتاب فتوحات مکیه :و سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینه.سبحان کلمه تنزیهی است که معنای منزه بودن می دهد ولی اینجا برای عین اشیاء بکار برده است.
در اینجا شعری هم سروده :
چشم من به غیر از صورت خدا به چیز دیگری نیافتاد.
هرچه دیدم خدا بود.هرچی هم از هرکسی شنیدم کلام خدا بود.او هم خدا بود.هرچی در عالم هست وجود خود خداست که به اشکال مختلف در آمده است.هر کسی هم در مکان آرامش خدا خوابیده است.
چرا در مورد ابن عربی صحبت می کنیم؟
چون مولوی و سایر عرفا هرچه گرفته اند از ابن عربی گرفته اند و محمدعلی طاهری در باب عرفان، صحبت های خود را از مولوی نقل می کند.
در قسمتهای گذشته خداشناسی از منظر ابن عربی بررسی شد.
[1] -منبع از سایت ویکی پدیا
در عرفان حلقه، رابطه انسان با خدا چگونه تعریف میشود؟ آیا این رابطه یک رابطه عبودیت و بندگی است یا یک رابطه برابری و مشارکت؟
آیا در عرفان حلقه، انسان میتواند به مقام ربوبیت برسد؟ اگر چنین است، این ادعا چه پیامدهایی برای مفهوم عبودیت و بندگی دارد؟
در عرفان حلقه، چگونه میتوان بین انسان و خدا تمایز قائل شد؟ اگر همه انسانها بالقوه میتوانند به مقام الوهیت برسند، پس تفاوت بین انسان و خدا چیست؟
در این بخش به خداشناسی و توحید از منظر امام علی علیه السلام می پردازیم.
امام علی علیه السلام فرمودند:
نهج البلاغه، خطبه 181
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْكَائِنِ، قَبْلَ أَنْ يَكُونَ كُرْسِيٌّ أَوْ عَرْشٌ أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ. لَا يُدْرَكُ بِوَهْمٍ وَ لَا يُقَدَّرُ بِفَهْمٍ وَ لَا يَشْغَلُهُ سَائِلٌ وَ لَا يَنْقُصُهُ نَائِلٌ، وَ لَا يَنْظُرُ بِعَيْنٍ وَ لَا يُحَدُّ بِأَيْنٍ وَ لَا يُوصَفُ بِالْأَزْوَاجِ وَ لَا يَخْلُقُ بِعِلَاجٍ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا يُقَاسُ بِالنَّاسِ. الَّذِي كَلَّمَ مُوسى تَكْلِيماً وَ أَرَاهُ مِنْ آيَاتِهِ عَظِيماً بِلَا جَوَارِحَ وَ لَا أَدَوَاتٍ وَ لَا نُطْقٍ وَ لَا لَهَوَاتٍ؛ بَلْ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً أَيُّهَا الْمُتَكَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّكَ، فَصِفْ جِبْرِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ جُنُودَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ فِي حُجُرَاتِ الْقُدُسِ، مُرْجَحِنِّينَ مُتَوَلِّهَةً عُقُولُهُمْ أَنْ يَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ، فَإِنَّمَا يُدْرَكُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَيْئَاتِ وَ الْأَدَوَاتِ وَ مَنْ يَنْقَضِي إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ؛ فَلَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، أَضَاءَ بِنُورِهِ كُلَّ ظَلَامٍ وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ كُلَّ نُورٍ.
سپاس سزاى خداوند است كه پيش از آنكه كرسىّ يا عرش يا آسمان يا زمين يا جنّ يا آدمى موجود شود بوده است (زيرا از بديهيّات است كه ايجاد كننده پيش از موجود بايستى باشد)
به انديشه دريافته و بفهم تعيين نمى گردد، و درخواست كننده اى او را مشغول نمى نمايد (زيرا ذات او عين علم است و غفلت در علم راه نمى يابد) و عطاء و بخشش (خزانه نعمت) او را كم نمى گرداند (زيرا بمحض اراده هر چه بخواهد ايجاد مى فرمايد) و بچشم ديده نمى شود، و نمى توان گفت در كجا است، و بمانند آن وصف نمى شود، و بكمك عضوى (مانند دست و پا) نمى آفريند، و بحواسّ درك نمى گردد (زيرا جسم نيست كه اين اوصاف كه از لوازم جسم است در او باشد) و بمردم قياس (تشبيه) نمى شود (زيرا مانندى ندارد)
خداوندى است كه با موسى سخن گفت سخنى (كه آنرا ايجاد فرمود) و از آيات خود امر بزرگى را باو نمود (كه آن سخن بود) بدون اعضاء و آلتها، و گويايى و زبانكها (كه در حلق واقع است و بوسيله آن صدا بيرون مى آيد).
بلكه اگر راست گوئى اى كسيكه براى توصيف پروردگارت بخود رنج مى دهى وصف كن جبريل و ميكائيل و سپاه فرشتگان مقرّب درگاه خداوند را كه در غرفه هاى پاك و پاكيزه ساكنند (و از عظمت و بزرگى پروردگار) سرها به زير افكنده و عقلهاشان حيران و ناتوان است از اينكه بهترين آفرينندگان را وصف نمايند (پس چون آنها نمى توانند بكنه ذات او پى برند تو بنده ضعيف بطريق اولى از درك حقيقت او عاجز و ناتوانى)
و بصفات كسانى درك ميشوند كه داراى شكلها و ابزارها هستند و آنكه مدّت او بسر آيد زمانيكه پايانش به نيستى بكشد،پس خدائى جز او نيست (كه اگر بود البتّه درك مى شد) هر تاريكى را بنور خود روشن گردانيده و هر نورى را بسبب تاريك كردن خويش تاريك نموده (روشنى هدايت بر اثر لطف و تاريكى گمراهى نتيجه قهر او مى باشد).
نهج البلاغه، خطبه 1:
مَّ فَتَقَ مَا بَینَ السَّمَوَاتِ الْعُلَا فَمَلَأَهُنَّ أَطْوَاراً مِنْ مَلَائِكَتِهِ، مِنْهُمْ سُجُودٌ لَا یرْكَعُونَ وَ رُكُوعٌ لَا ینْتَصِبُونَ وَ صَافُّونَ لَا یتَزَایلُونَ وَ مُسَبِّحُونَ لا یسْأَمُونَ لَا یغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُیونِ وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ وَ لَا فَتْرَةُ الْأَبْدَانِ وَ لَا غَفْلَةُ النِّسْیانِ، وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ عَلَى وَحْیهِ وَ أَلْسِنَةٌ إِلَى رُسُلِهِ وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضَائِهِ وَ أَمْرِهِ، وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَةُ لِعِبَادِهِ وَ السَّدَنَةُ لِأَبْوَابِ جِنَانِهِ، وَ مِنْهُمُ الثَّابِتَةُ فِی الْأَرَضِینَ السُّفْلَى أَقْدَامُهُمْ وَ الْمَارِقَةُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْیا أَعْنَاقُهُمْ وَ الْخَارِجَةُ مِنَ الْأَقْطَارِ أَرْكَانُهُمْ وَ الْمُنَاسِبَةُ لِقَوَائِمِ الْعَرْشِ أَكْتَافُهُمْ نَاكِسَةٌ دُونَهُ أَبْصَارُهُمْ مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِأَجْنِحَتِهِمْ مَضْرُوبَةٌ بَینَهُمْ وَ بَینَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ الْقُدْرَةِ لَا یتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْوِیرِ وَ لَا یجْرُونَ عَلَیهِ صِفَاتِ الْمَصْنُوعِینَ وَ لَا یحُدُّونَهُ بِالْأَمَاكِنِ وَ لَا یشِیرُونَ إِلَیهِ بِالنَّظَائِرِ.
آنگاه میان آسمانهاى بلند را باز نمود، و به انواع مختلفه از فرشتگان خود پر كرد، (قسم اوّل از آنان فرشتگانى هستند كه) بعضى از ایشان در حال سجودند، ركوع نمى كنند، و برخى در ركوعند، بر پا نمى ایستند، و گروهى در صفّ ایستاده اند، از جاى خود بیرون نمى روند، و بعضى تسبیح گوینده اند كه خسته نمى شوند. (همه اصناف ملائكه غیر مادّى هستند كه) آنان را نه خواب در چشمها و نه سهو در عقلها مى آید، و نه سستى و نه غفلت فراموشى فرا مى گیرد، و دسته اى از آنان (قسم دوّم از فرشتگان) امین بر وحى خداوند متعال هستند و براى پیغمبران او زبانها و ترجمانانند، و براى رساندن حكم و فرمانش آمد و رفت كنندگان مى باشند، و جماعتى از اینان (قسم سوّم از ایشان) نگهبان بندگان و دربان براى بهشتهاى او هستند، و عدّه اى از آنان (قسم چهارم فرشتگان) قدمهاشان در طبقات زیرین زمین ثابت و گردنهاشان از آسمانهاى زبرین در گذشته، و اعضاء ایشان از اطراف جهان بیرون رفته، و دوشهاى آنان موافق با پایه هاى عرش مى باشد (و از هیبت و عظمت انوار الهىّ) در برابر عرش چشمهایشان به زیر افتاده و در زیر آن خود را به بالهایشان پیچیده اند (در علم و معرفت خود فرو رفته اند تا بحدّى كه مى توانند در عوالم بى پایان معارف خدائى سیر كنند، مانند طایرى كه بتوسّط دو بال خویش تا اندازه اى كه مى تواند در هوا پرواز میكند) میان آن فرشتگان و كسانیكه فروترند از ایشان حجابهاى عزّت و پرده هاى قدرت زده شده (كه كسى به پشت آن پرده ها راه علمى ندارد مگر انبیاء و اوصیاء ایشان و خوّاص از بندگان خداى تعالى و معرفت و خدا شناسى آن فرشتگان بطورى است كه) پروردگارشان را در وهم و خیال به صورتى در نیاورند، و نه اوصاف خلائق را بر او جارى سازند، و نه او را به مكانهایى محدود كنند، و بنظائر و امثال به جانبش اشاره نمى كنند (زیرا فرشتگان شناسایند و دانا، پس كسیكه پروردگارش را به صورتى در آورد و اوصاف خلائق را بر او جارى سازد و او را بحدّى محدود كند و به جانبش اشاره نماید نادان است، چنانكه پیش از این در باب معرفت و خدا شناسى بیان شد).
نهج البلاغه، خطبه 84:
وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِیکَ لَهُ، الاْوَّلُ لاَ شَیْءَ قَبْلَهُ، وَ الآخِرُ لاَ غَایَةَ لَهُ، لاَتَقَعُ الاْوْهَامُ لَهُ عَلَی صِفَة، وَلاَ تُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلَی کَیْفِیَّة، وَلاَ تَنَالُهُ التَّجْزئَةُ وَالتَّبْعِیضُ، وَلاَتُحِیطُ بهِ الاْبْصَارُ وَالْقُلُوبُ.
و گواهی می دهم که خدایی نیست جز خدای یکتا، آغاز، اوست که پیش از او چیزی نیست، و پایان همه اوست که بی نهایت است. پندارها برای او صفتی نمی توانند فراهم آورند، و عقل ها از درک کیفیّت او درمانده اند، نه جزئی برای او می تواند تصوّر کرد و نه تبعیض پذیر است، و نه چشم ها و قلب ها می توانند او را به درستی فرا گیرند.
نهج البلاغه، خطبه 152:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ، وَ بِمُحْدَثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِيَّتِهِ، وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لَا شَبَهَ لَهُ. لَا تَسْتَلِمُهُ الْمَشَاعِرُ وَ لَا تَحْجُبُهُ السَّوَاتِرُ، لِافْتِرَاقِ الصَّانِعِ وَ الْمَصْنُوعِ وَ الْحَادِّ وَ الْمَحْدُودِ وَ الرَّبِّ وَ الْمَرْبُوبِ. الْأَحَدِ بِلَا تَأْوِيلِ عَدَدٍ، وَ الْخَالِقِ لَا بِمَعْنَى حَرَكَةٍ وَ نَصَبٍ، وَ السَّمِيعِ لَا بِأَدَاةٍ، وَ الْبَصِيرِ لَا بِتَفْرِيقِ آلَةٍ، وَ الشَّاهِدِ لَا بِمُمَاسَّةٍ، وَ الْبَائِنِ لَا بِتَرَاخِي مَسَافَةٍ، وَ الظَّاهِرِ لَا بِرُؤْيَةٍ، وَ الْبَاطِنِ لَا بِلَطَافَةٍ. بَانَ مِنَ الْأَشْيَاءِ بِالْقَهْرِ لَهَا وَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا، وَ بَانَتِ الْأَشْيَاءُ مِنْهُ بِالْخُضُوعِ لَهُ وَ الرُّجُوعِ إِلَيْهِ. مَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدَّهُ، وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ، وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ، وَ مَنْ قَالَ كَيْفَ فَقَدِ اسْتَوْصَفَهُ، وَ مَنْ قَالَ أَيْنَ فَقَدْ حَيَّزَهُ. عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومٌ، وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبٌ، وَ قَادِرٌ إِذْ لَا مَقْدُورٌ.
سپاس خدائى را سزا است كه بوسيله آفريده هايش بر وجود و هستى خويش راهنما است (زيرا هر مخلوقى ممكن است و ممكن به خودى خود داراى وجود و هستى نمى گردد، پس هويدا است كه او را خالق و آفريده اى مى باشد) و بحدوث و نو پيدا شدن آفريده هايش بر ازلى بودن و ابتداء نداشتن خود دليل است (زيرا ايجاد كننده اگر ازلى و قديم نبوده حادث باشد به ايجاد كننده ديگرى نيازمند بوده نمى تواند مبدأ ايجاد باشد) و بشبيه بودن آفريده ها با يكديگر نشان مى دهد بر اينكه مانندى براى او نيست (زيرا اجسام در جسميّت با هم شريكند، پس اگر شبيهى از آنها براى او بود او هم جسم بود و جسميّت از لوازم امكان است و امكاندر واجب روا نبود)
حواسّ، بكنه او پى نبرد (زيرا قواى مدركه خواه مادّيّه باشد كه حسيّات و وهميّات را درك ميكند و خواه عقليّه كه عقليّات و فكريّات را در مى يابد تنها اجسام را درك مى نمايد و خداوند جسم نيست تا بوسيله حواسّ درك شود) و پوشنده ها او را نمى پوشاند (زيرا پوشاندن از لوازم جسميّت است و اينكه در بعضى از احاديث وارد شده كه خداوند از عقول محجوب است چنانكه از ديده ها مستور، و مقرّبين از فرشتگان آسمانها او را مى طلبند چنانكه شما او را مى طلبيد. با فرمايش امام عليه السّلام منافات ندارد، زيرا مراد از احتجاب حقّ تعالى از عقلها و ديده ها نه آنست كه بين او و خلايق حجاب جسمانىّ باشد كه مانع از ادراك و وصول بسوى او است، بلكه مراد از احتجاب او از ايشان از جهت قصور اشخاص و كوتاهى عقلها و قواى آنان و كمال ذات و شدّت نور و بسيارى ظهور خداوند سبحان است، پس بسيارى ظهور و پيدايش موجب احتجاب و پنهانى او گرديده) بجهت فرق بين آفريننده و آفريده شده، و بين تعيين كننده حدّ و نهايت و تعيين كرده شده و محدود، و بين پروردگار و پرورده (پس آفريده شدن و ناپيدا گرديدن و برابر و مانند يكديگر بودن و درك شدن بحواسّ و پوشيده شدن از لوازم مصنوع است، و آفريننده و هميشگى و بى مانند بودن و درك نشدن بحواسّ و پوشيده نشدن از صفات خالق باشد، پس هرگاه صفات مصنوع در صانع و يا صفات صانع در مصنوع باشد، در حدوث «كه مستلزم امكان و آن مستلزم حاجت و نيازمندى بديگرى است» برابر و مانند يكديگر شده فرقى بين شان نيست و اين باطل و نادرست است)،
(و سپاس خداوندى را كه) يكى است، نه آن يك كه در عدد بحساب مى آيد (و شمرده ميشود، يعنى واحد حقيقى و يكتا است كه دوّمى براى او تصوّر نمى توان كرد، نه واحد عددى كه مبدا و جزء كثير است، چنانكه در شرح خطبه شصت و چهارم باين نكته اشاره شد) آفريننده است نه با حركت و رنج بردن (زيرا حركت و تغيّر از خواصّ امكان است و در واجب ممتنع مى باشد) و شنوا و بينا است نه با آلت گوش و بر گرداندن حدقه چشم (زيرا آلت مستلزم احتياج و نيازمندى است) و حاضر است نه به ملاقات (و قرب مكان) و جدا است نه به دورى راه (بلكه بذاته مغاير هر چيز است، زيرا او در غايت كمال و ما سواى او در نهايت نقصانند) و آشكار است (بآثار قدرت) نه با ديدن، و پنهان است (كنه ذاتش) نه به لطافت (و سبب كوچكى حجم و شفّاف بودن جرم)
جدا است از اشياء به غلبه و استيلاء و قدرت و توانائى بر (بود و نابود كردن) آنها (چنانكه لايق شأن واجب همين است) و اشياء از او جدا هستند به فروتنى براى او و بازگشت به سويش،
كسيكه او را (بصفات زائده بر ذات) وصف نمايد، او را محدود دانسته (مكانى برايش تعيين نموده) و كسيكه او را محدود دانست، پس او را بشما آورد (در عداد معدودات در آورده) و كسيكه او را بشمار آورد (مبدا جزء كثير دانست) ازلى بودن او را ابطال نموده است، و كسيكه بگويد چگونه است خواسته او را (بصفات زائده بر ذات) وصف كند، و كسيكه بگويد كجا است مكان براى او قرار داده است،
دانا و پروردگار و توانا بوده آنگاه كه معلوم و پرورده شده و مقدورى نبوده (زيرا ذات او عين كمالات است، پس ازلاً و ابداً دانا و پروردگار و توانا مى باشد).
تا این بخش عرفان حقیقی(عرفان اهل بیت علیهما السلام) و عرفان دروغین(ابن عربی و مولوی) را شناختیم. در ادامه به بررسی برخی از قسمت های عرفان نظری عرفان حلقه از کتب های طاهری می پردازیم.
طاهری اشعاری را انتخاب کرده به شرح زیر:
آنکس که ترا شناخت جان را چه کند؟
فرزند حلال خانمان را چه کند.؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دوجهان را چه کند.؟
آنکس که تورا شناخت به اینکه خود را جزیی از تو دانست.
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم.
در کتاب بینش انسان صفحه54 مطلب زیر آمده است:
مطلبی که بیان شده دارای اشکال زیر است:
اول اینکه بحث ما خداییم که در عرفان های ساختگی آورده شده است سخن به میان آمده کلمه” اناالحق” و ثانیا”وقتی بحث صلح مطرح می شود، بین دو نفر این اتفاق رخ می دهد.صلح با خدا یعنی صلح فرد و خدا، درصورتیکه وقتی کلمه اناالحق آورده می شود، یعنی اینکه من خدا هستم.ارتباط بین صلح و من خدا هستم چیست؟
درصفحه 60 کتاب بینش انسان مجددا” از وحدت وجود یعنی اناالحق سخن به میان امده است.
در کتاب عرفان کیهانی صفحه 64 مطلب زیر آمده است:
بحث وحدت وجود و مجازی بودن هستی به طور صریح و شفاف در این بخش آمده است.این تفکر همانطور که قبلا” نیز بیان شده با معارف اهل بیت علیهماالسلام مغایر است.
در کتاب عرفان کیهانی صفحه 100 مطلب زیر آمده است که نشانگر اعتقاد به وحدت وجود در نظر طاهری می باشد.
در صفحه 127 مشخص است که وحدت وجود جزء جداناپذیری عرفان حلقه می باشد.در کتاب عرفان کیهانی سرتاسر کتاب در مورد وحدت وجود می باشد.
قبلا” در مورد اعتقاد مولوی و نقد آن مطالبی آورده شده است.طاهری در کتابهای خود از اشعار مولوی زیاد استفاده کرده است به طور نمونه در زیر مواردی آورده خواهد شد:
در ساختمان های قدیمی پنجره هایی و جود داشت به نام اورسی یا کنگره که وقتی نور خورشید در آن می تابید بر روی زمین نقش و رنگ های زیادی به وجود می آمد.(شکل سمت چپ)
منظور مولوی در بیت دوم اینست که همانطور که نور خورشید در آنطرف پنجره واحد است و در برخورد با پنجره به تعداد زیاد و رنگ های متنوع و اشکال مختلف در می آید که حقیقی نیستند و مجازی هستند،این دیواره ها را خراب کنید تا ببینیم که ما همان خداییم. رابطه بین ما و خدا هم همین است در آنطرف خداست و ما به صورت مجازی تشکیل شده ایم.منظور از وحدت وجود هم همین است.
این تفکر همان تفکر فلوطین است که قبلا” بیان شده است. طاهری در کتاب عرفان کیهانی از فلوطین و تفکرش صحبت به مان آورده است.از دیدگاه فلوطین آنکه از خدا جدا شده و به زمین آمده ایم می شود قوس نزول و آنکه از زمین به سمت خدا می رویم می شود قوس صعود.
در کتاب انسان از منظری دیگر صفحه 89-اشعار وحدت وجودی مولوی آورده شده است.
کلمه مولانا غلط است این نام را پدر مولوی بر او نهاده است.از نظر شیعه فقط امیرالمومنین مولانا می باشد و لاغیر.در شعر بالا مولوی می گوید انسان می تواند با خدا متصل شود، طاهری مدعی است این همان اتصال است که در عرفان حلقه وجود دارد.
در کتاب انسان و معرفت آورده شده است که جانی که به انسان داده می شود، ازلی و ابدی است.درصورتیکه در دیدگاه قرآن به جز خداوند متعال هیچ چیز ازلی و ابدی وجود ندارد. کان اللَّه و لم یکن معه شیء(حدیث) از نظر عرفا وجود غیر خیال محض است و آنچه که تحقق دارد وجود خداوند متعال است نه غیر او، به خاطر همین است که وقتی جنید حدیث «کان الله و لم یکن معه شیء» را شنید گفت «یکون کما کان» (جامی، 1370: 66)